|
Rahaaee
|
وفتی گناه تو بودن است، جزایی جز نیستی انتظار بهتری برای فردایی چون امروز حضور نیست...
و صد شلاق، حدِ اندیشیدن به زیباییست به دست جلّاد روزمرگی...
چه میشودت اگر من نیز چون بودنت، نباشم؟!!!
زیتون نیمه تمام آفرینش.
بید قاتل لرزان.
و هر آنچه از خاکمان می روید...
و صدای ریش دار تو در نهایت دوری حریق خرمن کودکی ست.
به یاد دارم که عمق دریا را به گرمی حس میکردیم
و فراموشی بسته شدن درهای سرما را...!!!
مهربانم.
تو ای یادگار آخرم.
وقت آن شد که قصد وصال کنیم.
به دور بیاندیش که ذره هی خواهیم شد از دریای بزرگی...
به یاد دارم.ناگهانی ها را.
نابهنگام مرگ را.
و گفتن سفری دروغین...!!!
که آمال کودکیمان همان مقصد خیال بود.
در کوچه های دوستی بذر کینه کاشتیم.
و خرمن نابودی را جایگزین انبار های پایداری کردیم.
در حضور قلبم مي نوسيم وقتي که نميتوانم بيانديشم
مدتهاست که درد فراق فرياد گريبان گيرم است.
درد ناديده گرفتن شهادت دستان رهايي,درد زياد فهميدن و درد سکوت.
ديشب در آسمان کلاغاني را ديدم که بالهاي بزرگ سفيد داشتند,
رنگين کمان نابودی هر چه باران است.!
راستي مردمکان اينجا از رنگين کمان هم بيزارند از اين هفت رنگ هفت نيرنگ!
من دلم سخت گرفته است...و جز شب محرمتر نمي بينم.
وقتي يگانه رهاي بي همتا تاول سنگيني اين کوله بار را نمي بيند,
بايد از دور نوشت از دور دور تا نور!
برنخواهم گشت براي همه ي شما روزهاي سپيد آرزومندم که تيرگي از ماست.
شب آمد و تيرگيش را چيره گردانيد, و غم به بالين من لالاي جدايي تو را زمزمه مي کند
و روح فرساي ما مه سرد دلتنگي.
شب است و سوز سرماي دي بيداد ميکند, و اشک هاي يخ زده ي من بر تکه گوشتي متورم
شبنم سرد صبحگاهي است بر لاله ي داغدار.
مردمکان اينجا توشه ي هجرت مهيا ميکنند ولي مهتابي دل مارا عبث مي پايند
سويي اگر بود,
شب ما نيز خزاني داشت.
من دلم سخت گرفته است...
صداي تو را در خفقان زندگي فرياد ميزنم,
به دقايق عمرم مي انديشم که چه بيهوده تهمت از کار افتادگي را به جان مي خرند.
رهايي من, چشمانت را تا نهايت تاريکي دوست خواهم داشت
و ابهام افق را در ظلمت آنان اندازه ميگيرم.
شب رفت, و صبح خاکستري تمام تپش هاي تاريکي را با خود به يغما برد,
و من مست لالاي شب تا سحرگاهان,
به مبارزه با سرنوشت مي تازم.!...
دستم بوی گل ميداد!
به جرم چيدن گل محکومم کردند!!
ولی کسی فکر نکرد که شايد گلی کاشته باشد!!!

بايد امشب بروم
آنقدر دور که حتی آرزوی ديرينه ی بشر هم نتواند اثر مرا بجويد
آنجا که خبری از صدا نباشد...
مقصد ماست راز دل تنگ ما
در گذر است شبهای بی رنگ ما
از من نخريد اين همه فرياد بلندم
مهتاب هميشه اوج مفهوم تفکر بشری را به رخ آفتاب ميکشد اگر
همسفر پالس های تاريکی باشی...
به اعتقاد من کاغذش با مظلوميت به تيغ نيزه هاي استهزاء کشيده مي شود و سرپنجه هاي
فراموشی و نيستی قلبش را به سکوت وادار مي کند.
مگر چند تن که خاموش تر از اويند...
در ميان دنياي تاريک و ترسناک او مي شود به روشنی اميد داشت.
زندگی را در ميان واژگان مرگ و فنا به کرّات ديده ام...
((مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند،خيلی از آنها اگر معالجه و مرخص شوند بدبخت خواهند
شد.))
اين حسّ انسان دوستي منفی گرايانه،اين هم نوع پرستي کج طبع منشانه که با طبيعت اين
صفت منافات دارد از درون پرغوغاي او مي گويد،از گذشته و افکاری که در تنهايی،همدم
مردی تنها شده اند حايت دارد.
((همه ی اينها زير سر ناظم است.))
حسّ تنفر از شخصيتی خاص شايد ريشه در دوران پر فرازو نشيب کودکی داشته باشد...
تمدن مصنوعی نازی می گويد او به همه ی ما مي نگريست.از هر چيز نکته اي،خط سيری و
الهامی دقيق تر از ما بر می داشت.
طبقه بندی فرياد که آن را احساس آدمی می پندارد،که در احوالات يوميه شان به ظهور
می افتد،باز تصديقی بر گذشته است.
((دريغا که بار دگر شام شد سراپاي گيتی سيه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد بجز من که رنج و غمم شد فزون))
...
((جهان را نباشد خوشی در مزاج بجز مرگ نبود غمم را علاج
و ليکن در آن گوشه در پاي کاج چکيده است بر خاک سه قطره خون))
...
ما نيز عاشقيم و طبق پيشانی نوشتمان،
حسرت نصيبمان شد
و همچنان ستايشگر سترگي سکوت مردان ساکتيم...
نميدانم برای چه آمده ام تا بمانم و براي چه بايد بروم تا ديگر نمانم.
انسان ها روزانه در تلاشند تا ماشين مرگ را متوقف سازند ولی گردش روزگار با عقيده و
ستايش سازگار نيست.
زندگي همه ی ما يک تلاش بيهوده است که با خوب زيستن يا بد زيستن،خوب بودن يا بد بودن
ارزش گذاری مي شود.
ميدانيم در زندگی هر اتفاقی از پس اتفاقی ديگر مي افتد بايد همواره به جايی برسيم که قبلاً
حتماً در جايی ديگر بوده باشيم و اين خود نشان ميدهد که زندگی مسير بسته ايست که
همه ی ما قرار است در آن،به نقطه ی اول باز گرديم،محيط دايره ای را بپيماييم تا به نقطه ی
آغاز برگرديم با اين تفاوت که شعاع دايره ی بعضی از ما بزرگتر و بعضی ديگر کوچکتر
است.
دو ماراتون شروع مي شود،مفاهيم شکل مي يابند،عزيزانی مي آيند و بی تفاوت ميروند.
و شما در حسرت گذار از نقطه ا ی و اميدوار به نقطه ی بعدی تلاش خود را براي مبارزه با
عقربه ها از بين مي بريد.
از ازل تا ازل با ريش و بدون ريش براي چه ميرويد؟...
به دايره بنگريد که چقدر بيهوده است
چه با تمسخر به ما نگاه ميکند...
او به زندگي بی مفهوم ما مي خندد!
(( ولی من به او،و همه ی دنياي او مي خندم))...
اکنون اينجا بی نورو صدا دلم برای دريا گرفته است
دلم برای از تو نوشتن تنگ است
وقتی صورچيان با طبل و تبر طومار خون را براي رنجی دگر،تکبير ميکنند
…دلم برای جاده ی بالا مي گيرد.
خواهرک،سبز،اگرچه بی برگ براي تو مي ريزد
نگاه آفتابيت را جان پناه سايه ی سرو قرار ده.
اگرچه به گاه گفتار در ميدان ديدار،از تو نوشتن جرم است
...به گناه بزرگ سينه مي گشايم
دلم برای عشق گرفته است...
دلم برای از تو نوشتن تنگ است
وقتی قاصدک به تکرار،نبودنت را خبر مي آورد
به يادگار آن همه انتظار که هنوز به دال و ذال آن مشکوکيم،!بی دليل عاشق شده ايم
!(سبز شوم به سايه سار آن نگاه بی حصار
رود شوم خروشناک جاری به اندازه ی تو !
نيست شوم به هستي،روزگار مست تو!
زرد شوم به پرتو،آفتاب دست تو!)!
دلم دوباره برايه عشق گرفته است...
وقتی کفتارهاي دروغ و تباهی بر استخوان هاي تو،تکه ی گوشتی را طلب ميکنند.
ميدانم لحظه هاي تو نيز سياه و خاکستري است
ولی آفتاب،در پس همين نزديکي است!
و پنجره مي ماند...
و نور اگرچه دور،به سخاوت دستان تو مي انديشد.
اکنون اينجا بی تو دلم مي گيرد
دلم براي از تو نوشتن شور ميزند!...